سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

بیعت


برای ترانه ی موسوی


مردی که پلکش را به ما بخشید

در چشم هایت زندگی می کرد

در مردمک هایی که بوی نسترن می داد

{بوی خوب زن می داد

ای با تو بیعت کرده در هفت آسمان هفتاد و اندی مرد نام آور !

ای لاله ی پرپر!

مردی که پلکش را به ما بخشید

در چشم هایت زندگی می کرد

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

تفاوت


یک چاله باران را تصور کن!
یک ریگ کوچک می تواند خواب او را بر بیاشوبد
برخی از این مردم
اندازه ی یک چاله باران اند
برخی دگر اندازه ی یک حوض
با ناز ِ شست تکه ی سنگی پریشان اند
برخی دگر هم مثل یک استخر
سیلی خور اندام انسان اند
حالا بیا تصویر خود را دیدنی تر کن!
_در پهنه ی باور_
کی دیده ای بر هم خورَد با سنگ
دریای پهناور؟
با این حساب ای دوست!
قلبی که دریا شد
با صخره های دامن البرزهم لب پَر نخواهد زد
چرکین نخواهد شد


جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

وجدان

و


این سوی در ، انبار غلاّت است

آن سو کسی در فقر و نکبت ، گم

وجدان خواب آلوده می خوانَد:

دیم دیم دَدَم دیم دیم دَدَم دُم دُم



آن سوی در ، انبار باروت است

این سو همان در فقر و نکبت ، گم

سیگار او بر خاک اگر افتد:

بُم بُم بُبُم بُم بُم بُبُم بُم بُم


ای وای بر مردم!

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

تندیس


در مرکز بوستان یک شهر

تندیس بزرگی از تَن ِسنگ

بر پا شده بود و مردمان را

می خواند به شاهراه فرهنگ


انگشت اشاره اش به مشرق

بر فرق سرش کلاه زرّین

رویش به در ِ ورودی پارک

در دست چپش کتاب سنگین


هر روز پس از غروب خورشید

یک دسته کلاغ ِ پُرهیاهو

با معده ای از لََش و لجن ، پُر

می آمد و می نشست بر او


هنگام فَلَق که دسته ی زاغ

می رفت از آسمان پردیس

می ریخت تمام بار خود را

بر هیکل بی مثال ِ تندیس


در پای مجسمه دو تا موش

از چشم زمانه دور بودند

در سایه ی ساکت دو بوته

سرگرم تراش گور بودند


مردی که به بوته آب می داد

از شستن فضله ها رها بود

آبی که به پای بوته می ریخت

آسان گر کار موش ها بود


این گونه ، غبار فضله ی زاغ

هی لایه به لایه شد فزون تر

وز زخمه ی موش و رخنه ی آب

شالوده ی سنگ ، بی ستون تر


هرگز نشد از میان مردم

بَر وی اَحَدی نظر بدوزد

یا در هدف بلند آن سنگ

آن سان که سزاست مُخ بسوزد


تا این که غروب سرد یک روز

یک بچّه کلاغ ِ جیغ جیغو

از راه رسید و با وقاحت

در بینی سنگ ِ قصه شد مو


چرخی زد و بر فراز تندیس

مانند پدر ، هنروری کرد

سبّابه ی سنگ بینوا را

با فضله ی خویش ، جوهری کرد


فردا که دوباره مردم شهر

پا در دل بوستان نهادند

از هیبت و هول صحنه ای تلخ

دندان به لب و زبان نهادند:


تندیس بزرگ و سنگی ِ شهر

افتاده به خاک و زیر و رو بود

وَز ناخن ِ پنجه تا به آرنج

در سینه ی خاک و خُل فرو بود


سنگی که همیشه با سرانگشت

دامان ستاره پاره می کرد

حالا به زبان بی زبانی

بر عمق زمین اشاره می کرد


مَردم ، همه بر مدار تندیس

انبوه شدند و حلقه بستند

در حلقه ی ابلهانه ی خویش

آسوده به گفتگو نشستند


ناگاه زمین دهان خود را

چون افعی زخم خورده وا کرد

تندیس و تمام حاضران را

در معده ی پوک خویش جا کرد